Home / سایر موارد / ثمره مقدس (داستان)

ثمره مقدس (داستان)

مریم ضمانتى یار

زیر سوسوى فانوس کوچکى که تنها روشنایى حجره اش بود، کتاب را بست. چشمانش را بر هم گذاشت تا خستگى ساعتها مطالعه و تحقیق در مورد بحثى که استاد در کلاس درس مطرح کرده بود، رفع شود. اما حس کرد نیاز به هواى آزاد دارد. قلم و دواتش را برداشت و با کتاب، روى طاقچه گذاشت و از حجره اش بیرون رفت. حجره هاى مدرسه همگى خاموش بودند و جز سوسوى یکى دو فانوس، روشنایى دیگرى به چشم نمى خورد.
»میرعلام« نگاهى به بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام، انداخت سلام داد و به سمت حرم قدم برداشت. همجوارى حجره هاى مدرسه با بارگاه، براى همه طلبه هاى مدرسه غنیمتى بود. اما این وقت شب درهاى حرم بسته و قفل بود و میرعلام فقط مى توانست گنبد و بارگاه را ببیند. شب تاریکى بود. از شبهاى بدون مهتاب نجف همیشه دلش مى گرفت. دلش مى خواست مهتاب بر بارگاه امیرالمؤمنین، علیه السلام، روشنایى مى بخشید و او مى توانست خستگى ساعتها درس و مطالعه را با زیارت بارگاه مولایش درمان کند.
به سوى بارگاه قدم برداشت. اما هنوز چند قدمى جلوتر نرفته بود که شبح مردى توجهش را جلب کرد. او هم در تاریکى به سوى حرم مى رفت. میرعلام با خودش اندیشید: »شاگردان مدرسه که همه خواب بودند و حجره ها هم جز یکى دو تا همگى خاموش … نکند این مرد دزد باشد و آمده تا از تاریکى شب استفاده کند و قندیلهاى حرم را بدزدد؟!« این فکر که از ذهن میرعلام گذشت خودش را در پناه تاریکى دیوار مخفى کرد تا ببیند آن مرد چه مى کند تا اگر به قندیلى دست زد خود را نشان دهد و مانع دزدى او شود. نفسش را در سینه حبس کرد. مرد در حالى که اصلاً متوجه میرعلام نشده بود جلوتر رفت و روبروى حرم امیرالمؤمنین، علیه السلام، ایستاد و چیزى زیر لب نجوا کرد. میرعلام ناگهان صداى افتادن چیزى را شنید. سرش را از پناه دیوار جلوتر برد. در کمال حیرت دید قفل بزرگ در باز شد و روى زمین افتاد. مرد بدون هیچ شگفتى و تعجبى از گشوده شدن قفل بزرگ در ورودى حرم، وارد شد و در دوم و سوم هم به رویش باز شد و او وارد حریم حرم شد. میرعلام آهسته و با احتیاط به دنبال او رفت. مرد رو به قبر امیرالمؤمنین، علیه السلام، ایستاد و زمزمه کرد: السلام علیک یا امیرالمؤمنین … میرعلام صداى استادش. »مقدس اردبیلى« را شناخت آمد جلو برود که صدایى از جانب قبر مطهر امیرالمؤمنین، علیه السلام، شنید که جواب سلام او را داد. رعشه بر اندامش افتاد و تنش لرزید دست به دیوار گرفت و سرش را جلوتر برد. مقدس اردبیلى همچون شاگردى که در حضور استادش از او سؤالى بپرسد، در مورد مسأله اى سؤال کرد و با اطمینان شاگردى از دریافت پاسخ استاد، منتظر جواب ماند.
صدایى آرام و مطمئن از جانب قبر امیرالمؤمنین، علیه السلام، شنیده شد که فرمود: فرزندم مهدى، امشب در مسجد کوفه است به نزد او برو و این مسأله را بپرس که او امام توست…
عرق سردى بر پیشانى میرعلام نشست. استادش مقدس اردبیلى را مى شناخت اما هرگز ندیده بود که او این همه راحت و بدون واسطه و در بیدارى از امیرالمؤمنین، علیه السلام، پاسخ مسأله اى را بخواهد و اینگونه واضح و روشن جواب بگیرد. مقدس به احترام، سر فرود آورد. عقب عقب از ضریح دور شد و از حرم بیرون رفت. میرعلام با همان سکوت و در تاریکى کنار دیوارها، پشت سر او بیرون رفت. مقدس نجوا کنان از شهر خارج شد و رو به سوى مسجد کوفه به راه افتاد. میرعلام با حفظ فاصله و در نهایت سکوت به دنبال او مى رفت. شوق و عشق و احترام درهم آمیخته اى نسبت به استادش، وجودش را در بر گرفته بود. تمام مسیر نجف تا کوفه را مقدس در حال ذکر و زمزمه گذراند و میرعلام در تعجب و شگفتى و شوق. نه طولانى بودن مسیر را حس مى کرد و نه خستگى پیاده رفتن و نه تاریکى شب اذیتش مى کرد …
به مسجد کوفه که رسیدند مقدس پا به حیاط خاکى مسجد گذاشت. سر به آسمان بلند کرد. چیزى زیر لب گفت و به سوى محراب مسجد به راه افتاد. میرعلام هم با احتیاط به دنبال او رفت. مقدس به محراب که رسید میرعلام دیگر جرأت جلو رفتن نداشت. همانجا کنار دیوار و پشت ستون مسجد ایستاد. به غیر از مقدس اردبیلى کسى را نمى دید اما صدایش را مى شنید که درباره همان مسأله سؤال مى کرد. میرعلام کنار دیوار نشست. دست و پایش سست شده بود. سالها شاگردى مقدس اردبیلى را کرده بود و حس محبت و احترامى نسبت به او در دلش موج مى زد. اما آنچه در پیش رویش بود با همه آنچه درباره مقدس مى دانست متفاوت بود. در عالم خودش بود که متوجه شد مقدس پاسخ سؤالش را یافته و از مسجد خارج شده است. با شتاب برخاست و به دنبال او دوید. دیگر نمى توانست حضور خودش را مخفى کند. تا به مقدس رسید او از دروازه شهر خارج شده بود و به سمت نجف برمى گشت. آسمان سحرگاهى کم کم روشن مى شد. میرعلام خودش را به او رساند و بازویش را گرفت. مقدس ناگهان متوجه میرعلام شد. میرعلام سلام کرد و مقدس جواب او را داد و پرسید: تو اینجا چکار مى کنى؟ میرعلام شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: مى دانم کار بدى کردم. اما … مرا ببخش … همه جا با شما بودم و از نجف تا کوفه همه چیز را دیدم و شنیدم … به من بگویید قضیه از چه قرار است؟
مقدس اردبیلى نگاهى به شاگرد جوانش انداخت که از شرم سرش را به زیر انداخته بود و مى لرزید. شانه هاى او را پدرانه و مهربان در دست گرفت و گفت: چرا به دنبال من آمدى؟
میرعلام شرمنده تر گفت: فکر کردم شاید کسى آمده تا با استفاده از تاریکى شب قندیلهاى حرم را بدزدد … بعد که دیدم قفل در پیش پاى شما باز شد و افتاد ناخواسته همراهتان آمدم … مرا ببخشید اما بگویید این قضیه چه بود. مقدس دست برد و سر میرعلام را بلند کرد و در چشمان او چشم دوخت. شاگرد تحمل نگاه نافذ استاد را نداشت چشمانش را بست. چون دست مقدس مانع از این مى شد که سرش را به زیر بیندازد. مقدس گفت:
چشمانت را بازکن و به چشمان من نگاه کن و قول بده تا من زنده ام این راز مرا به کسى نگویى. هیچکس به غیر از خدا از این راز من خبر نداشت و تو که اینک این راز را دریافتى، باید به من قول بدهى که آن را مکتوم نگه دارى.
میرعلام چشمانش را گشود و به چشمان استادش نگاه کرد. آن نگاه نافذ جاى خودش را به نگاهى آرام و مطمئن داده بود. سر تکان داد و گفت: عهد مى بندم که هرگز این راز را بر ملا نکنم …
مقدس تأکید کرد: تا من زنده ام.
میر علام تکرار کرد: تا شما زنده اید.
مقدس دستش را از زیر چانه میرعلام برداشت و با لبخند گفت: گاهى بعضى از مسائل بر من مشتبه مى شود و من در خلوت و تنهایى شب به حرم امیرالمؤمنین، علیه السلام، مى روم و آن مسأله را با حضرت در میان مى گذارم و جواب مى شنوم. اما، دیشب امیرالمؤمنین، علیه السلام، مرا به حضرت صاحب الزمان حواله کرد و فرمود که فرزندم »مهدى« امشب در مسجد کوفه است. به نزد او برو و این مسأله را از او بپرس که او امام توست. من هم به مسجد کوفه رفتم و سؤالم را از صاحب الامر پرسیدم و پاسخم را گرفتم …
صداى مقدس اردبیلى لرزید و سکوت کرد. میرعلام دستهاى استادش را در دست گرفت و بوسید. مقدس آهسته گفت: قول دادى میرعلام! قول دادى!
میر علام سر بلند کرد و گفت: مطمئن باشید آقا … مطمئن باشید …
× × ×
مقدس با به حیاط خانه کوچکش گذاشت. کیسه کوچکى از آرد جو در دست داشت. همسرش او را که دید از اتاق بیرون آمد و بى مقدمه گفت: احمد دیشب کجا بودى؟ چرا به خانه نیامدى؟
مقدس جوابى نداد. زن جلوتر آمد و کیسه را از دست او گرفت: چه آورده اى؟ بچه ها گرسنه اند.
مقدس باز هم جوابى نداد. زن ادامه داد: حتماً باز هر چه داشتى بین فقراى کوفه و نجف تقسیم کردى. تو که با عمامه مى روى و وقتى بر مى گردى پارچه عمامه اى را هم بین برهنگان و نیازمندان تقسیم کرده اى، تکلیف آرد و خرمایت روشن است. تو اصلاً مى دانى قحطى و گرانى یعنى چه؟
مقدس سر به زیر انداخت و خشم و غضب همسرش را نادیده گرفت. اما او دست بردار نبود:
– بالاخره نگفتى معنى قحطى را مى فهمى یا نه؟
مقدس حرفى براى گفتن نداشت. سر به زیر به عقب برگشت و از خانه بیرون رفت. زن جلوى در ایستاد و گفت: احمد! حالا کجا مى روى؟ من با این بچه هاى گرسنه و یک مشت آرد جو چه کنم؟
مقدس شرمنده از فقر در خانه را پشت سرش بست و راه افتاد. چند تا پسر بچه گرسنه با پاهاى برهنه و لباسهاى مندرس و پاره جلو دویدند: آقا … ما گرسنه ایم … نان … یک تکه نان …
مقدس شرمسار دستى بر سر آنها کشید. بغض گلویش را گرفت. نه جوابى داشت به آنها بدهد و نه چیزى که دلشان را شاد کند. بچه ها ناامید از او دور شدند. مقدس حس کرد تنها جایى که به او آرامش مى دهد مسجد کوفه است. راهش را به طرف مسجد کوفه کج کرد. هنوز به مسجد نرسیده بود که میرعلام را دید. میر علام نگاهش را از او دزدید. اما حس کرد استادش گرفته و پریشان است. جرأت نکرد سؤالى بپرسد و ناچار راهش را از مقدس جدا کرد. نگاه مقدس پر از غم بود. پا به حیاط مسجد گذاشت و نفس عمیقى کشید. میرعلام جلوى در ایستاد و با خودش فکر کرد چه مسأله اى فکر مقدس را اینقدر مشغول کرده است. اما یاد عهد و قولش افتاد و انگار که اصلاً استادش را در چنین حالى ندیده، سرش را به زیر انداخت و به سمت دروازه کوفه به راه افتاد تا به حجره اش برگردد.
× × ×
دو روز از اعتکاف مقدس در مسجد کوفه مى گذشت و زن در خانه نمى دانست چه کند. کیسه آرد جو هم تمام شده بود و احمد به خانه برنگشته بود. صداى در خانه که بلند شد از جا کنده شد: »شاید احمد برگشته باشد.«
در را که باز کرد مرد غریبه اى را پشت در دید که افسار چهارپایى را در دست داشت و بر پشت آن یک بار آرد گندم بود. مرد سلام کرد و گفت: مقدس اردبیلى در مسجد کوفه اعتکاف دارد و این آرد گندم را براى شما فرستاده. زن بهت زده به آن همه آرد گندم مرغوب نگاه کرد: احمد؟ … احمد خودش فرستاده؟ از کجا آورده؟ مرد سرى تکان داد: نمى دانم. به من گفته اند اینها را براى شما بیاورم.
زن کنار رفت و مرد بار آرد را بزحمت کنار دیوار حیاط گذاشت و رفت. زن نگاهى به آرد انداخت. سفید و نرم و مرغوب بود. هرگز چنین آرد خوبى را در کوفه و نجف آن هم در این قحطى ندیده بود.
مقدس از در خانه که داخل شد، بوى نان تازه گندم به مشامش خورد، از تعجب اندکى درنگ کرد. زن به استقبالش آمد و سلام کرد. مقدس جواب او را داد و پرسید: بوى نان تازه از کجا مى آید؟
زن خندید: از مطبخ من! دستت درد نکند. آردى که فرستاده بودى بچه ها را از گرسنگى نجات داد. مقدس نگاهى به زن انداخت و گفت: من فرستادم؟ من آرد فرستادم؟
زن با اطمینان خاطر گفت: تو که رفتى مردى آمد و گفت که تو در مسجد کوفه معتکف شده اى و این آردها را هم براى ما فرستاده اى. آرد مرغوب گندم آن هم یک بار پر.
دل مقدس لرزید: من؟ … من؟ … تو فکر نکردى من اینهمه آرد گندم مرغوب آن هم در این قحطى و گرانى، از کجا آورده ام؟
زن به خود آمد چشمان مقدس پر از اشک شد پرسید: همه آردها را نان پخته اى؟
زن جواب داد: نه، آرد خیلى زیاد است. من فقط به‌اندازه رفع گرسنگى بچه ها نان پختم.
مقدس سرى تکان داد و گفت: مقدارى از آنها را در کیسه اى بریز و به من بده.
زن شرمنده از رفتارى که با شوهرش کرده بود، متوجه منظور او شد و به خودش اجازه نداد حرفى بزند. کیسه اى را پر از آرد کرد و به مقدس داد. مقدس کیسه را برداشت و از خانه بیرون رفت تا سراغ پسر بچه هاى یتیم و گرسنه اى برود که از او ناامید شده بودند.
سر راهش آرد گندم را به خانه پسر بچه ها برد و راهى نجف شد تا بعد از روزهاى اعتکاف در مسجد کوفه به کلاس درسش برود. جلوى حجره درس که رسید ایستاد. راهى که آمده بود او را تشنه و خسته کرده بود و با این حال نمى توانست خوب درس بدهد و بحث و گفتگو کند. حالش هم هنوز از آن لطف پنهان خداوند به فرزندان گرسنه اش، منقلب بود. جداى از این بدون سلامى به بارگاه امیرالمؤمنین، علیه السلام، هم هیچوقت درسش را شروع نمى کرد. راهش را به سمت روضه مقدس على، علیه السلام، کج کرد و وارد صحن و سراى حضرت شد. سلامى داد و به سمت چاه آبى که در صحن بود رفت. دلو را به چاه آب انداخت و آن را بالا کشید. اما حس کرد خیلى سنگین است. چند لحظه مردد ماند که آن را رها کند یا بالا بکشد. با خودش فکر کرد: »آب که اینقدر سنگین نیست. پس چرا…«
دلو را به زحمت بالا آورد اما آنچه در آن بود، آب نبود بلکه دلو پر از اشرفى طلا و دینار بود! چند لحظه به دلو پر از طلا نگاه کرد. حس کرد گلویش از تشنگى مى سوزد. سر به آسمان بلند کرد و زیر لب گفت:
– خدایا! احمد از تو آب مى خواهد نه طلا!
و دلو را رها کرد و تمام اشرفى ها را به چاه ریخت و دوباره آن را بالا کشید. دلو پر از آب خنک و گوارا بود. آب را نوشید و بر حسین، علیه السلام، سلام فرستاد. با ذکر نام حسین، علیه السلام، دلش لرزید و بى اختیار به سوى کربلا پر کشید. دست خودش نبود. همجوارى نجف با کربلا، او را زیاد دلتنگ حسین، علیه السلام، مى کرد.
به سوى حجره درس به راه افتاد. شاگردانش همه جمع بودند و آماده شنیدن درس استادشان مقدس اردبیلى. مقدس اما دلش بیقرار شده بود. میر علام با دیدن استاد از جا برخاست و به دنبال او همه طلبه ها به احترام مقدس بلند شدند؛ اما حس کردند حال استادشان مثل هر روز نیست و نیامده که درس بدهد. میر علام پرسید:
– حالتان خوب نیست؟
مقدس سرى تکان داد و گفت: نمى دانم … دلم هواى کربلا کرده. چه کسى با من راهى کربلاست؟
نام کربلا دل همه را لرزاند و لبخند زدند. میرعلام با شادمانى گفت: نیکى و پرسش؟ چه کسى دلش هواى کربلا نمى کند؟ یعنى امروز درسمان تعطیل است؟
مقدس جواب داد: بله … امروز دلم اینجا قرار ندارد. حس مى کنم باید بروم. هر کس دوست دارد با من بیاید همه استقبال کردند و در حجره را بستند و پیاده راهى کربلا شدند. با گذشتن از کوچه پس کوچه هاى خاکى نجف و عبور از دروازه شهر، از دوردستها، نخلها و بیابانهاى خشک کربلا که دیده شد مقدس اردبیلى شروع به زمزمه کرد. اشک مى ریخت و نجوا مى کرد. طلبه جوانى که صداى خوشى داشت و از شاگردان مقدس بود، شروع به روضه خواندن کرد و بقیه همصدا با مقدس اشک مى ریختند و زمزمه مى کردند. نخلهاى غبار گرفته و غمگین و بیابانهاى خشک و بى آب و علف دل مقدس را آتش زده بود. انگار این بیابان هرگز بعد از آن فاجعه خونبار و مظلومانه، نباید روى سرسبزى و نشاط را به خود مى دید که بعد از گذشت صدها سال از عاشوراى ۶۱ همچنان غم گرفته و ماتمزده بود.
مقدس اردبیلى و طلبه هاى همراهش گریه کنان و نجواکنان به کربلا رسیدند و از دور که گنبد و بارگاه امام حسین، علیه السلام، را دیدند، ناله »یا حسین« از دلهایشان برخاست. حرم بسیار شلوغ بود و جمعیت موج مى زد. مقدس رو به همراهانش گفت: ما اهل همین دیاریم و زود به زود زیارت کربلا نصیبمان مى شود. اما این زوار آرزومند از راههاى دور و با زحمت آمده اند. داخل حرم نمى شویم تا مزاحم حال آنها نباشیم. بیایید همین جا، گوشه صحن رو به حرم مى ایستیم و حرف دلمان را مى زنیم.
همه طلبه ها پذیرفتند. مى دانستند مقدس رعایت حال همه را مى کند، چه رسد به حال زائران تشنه و آرزومند کربلا. همانجا کنار صحن دور هم حلقه زدند. مقدس پرسید:
– آن طلبه جوان خوش صدا که بین راه برایمان روضه مى خواند کجا رفت؟
یکى از طلبه ها نگاهى به جمعیت انداخت و گفت: آقا همراه ما بود. اما در شلوغى صحن و سرا نمى دانیم کجا رفت. شاید متوجه حرف و قرار شما نشد و براى زیارت به حرم رفت.
مقدس هنوز جوابى نداده بود که مرد عربى از بین جمعیت راه را باز کرد و جلو آمد و رو به مقدس گفت:
– ملا احمد! مى خواهى چه کنى؟
مقدس جواب داد: مى خواهم زیارت اربعین امام حسین، علیه السلام، را بخوانم.
مرد عرب گفت: کمى بلندتر بخوان من هم گوش کنم.
مقدس اردبیلى نگاهش به سمت بارگاه حسین، علیه السلام، پر کشید و خواند:
– السلام على ولى اللَّه و حبیبهف …
طلبه ها همصداى مقدس زمزمه کرده و اشک مى ریختند و مرد عرب هم گوش مى داد و یکى دو جا در زیارت توجه مقدس را به نکاتى جلب کرد. زیارت که تمام شد. مقدس انگار که هنوز سیراب نشده باشد رو به طلبه ها کرد و گفت:
– این طلبه پیدا نشد؟ نیامد؟
گفتند: نه آقا … نمى دانیم کجا رفته؟ حتماً در شلوغى جمعیت ما را گم کرده است.
مرد عرب رو به مقدس کرد و پرسید: مقدس اردبیلى چه مى خواهى؟
مقدس جواب داد: طلبه اى از رفقایمان بین راه برایمان روضه مى خواند. حالا نمى دانم کجا رفته. مى خواستم اینجا هم برایمان روضه بخواند.
مرد عرب پرسید: مقدس مى خواهى من برایت روضه بخوانم؟!
مقدس گفت: بله! اگر بلدى بخوان!
مرد عرب نگاهى به حرم ابى عبداللَّه الحسین، علیه السلام، کرد و از همان طرز نگاهش دل مقدس لرزید و منقلب شد. مرد صدا زد: یا اباعبداللَّه نه من و نه این مقدس اردبیلى و طلبه هاى همراهش، هیچ کدام یادمان نمى رود آن ساعتى که خواستى از زینب جدا شوى!
صدایش آنقدر گرم و دلنشین بود که آتش به جان مقدس زد و صداى ناله و گریه جمع بلند شد … و یک وقت مقدس به خود آمد و دید مرد عرب بین آنها نیست و آنها همچنان اشک مى ریزند و حسین، علیه السلام، را صدا مى کنند بى اختیار با دو دست بر سر خود زد و نالید: این مرد عرب، مهدى فاطمه بود و احمد! تو نفهمیدى چه کسى برایت روضه خواند …
× × ×
خورشید عمر پر برکت و عزیز مقدس اردبیلى رو به غروب بود و همه شاگردان و فرزندان و دوستانش دور او جمع شده بودند. میر علام بیش از بقیه بیقرار بود و گریه مى کرد و سر او را در بغل گرفته بود.
مقدس آهسته و با زحمت گفت: چرا بیقرارى مى کنى؟ آرام باش!
میرعلام زمزمه کرد: اینها نمى دانند چه کسى را از دست مى دهند.
مقدس لبخند کمرنگى زد و گفت: تو به من قول دادى.
میرعلام گفت: مطمئن باش. سالهاست بر سر قولم هستم … برایت آب فرات آورده ام …
و دستش را زیر سر مقدس گذاشت تا او را براى نوشیدن آب فرات بلند کند. اما مقدس امتناع کرد. رویش را برگرداند و گفت: نه … من آب فرات نمى نوشم.
میرعلام با گریه گفت: چه چیزى بهتر از آب فرات …
مقدس سر تکان داد و گفت: نه مولا و سید من حسین، علیه السلام، قبل از شهادت از آب فرات ننوشید، من چطور قبل از مرگم از آب فرات بنوشم؟
قطره هاى اشک میرعلام روى محاسن سفید مقدس چکید و مقدس بدون نوشیدن آب فرات، شهادتین را بر زبان جارى کرد و چشمان مهربان و پر فروغش را براى همیشه بر هم گذاشت.
× × ×
میرعلام حس مى کرد بار سنگین راز مقدس اردبیلى از روى دوشش برداشته شده اما بار غمى سنگین جاى آن را گرفته است. خواب از چشمانش رفته بود و به آن شب فکر مى کرد و به اینکه دیگر فرصتى نیست تا سر کلاس درس مقدس بنشیند و پاسخهایى را بشنود که امام زمان، علیه السلام، به او داده بود و امیرالمؤمنین، علیه السلام، برایش حل کرده بود …
از دفن مقدس اردبیلى در یکى از حجره هاى صحن مطهر حضرت على، علیه السلام، برگشته بود و باور نمى کرد که او را دیگر نخواهد دید. گریه آرام آرام پلکهاى میرعلام را سنگین کرد و خواب رفت …
در خواب دید روبروى حرم امیرالمؤمنین، علیه السلام، ایستاده است که مقدس اردبیلى با چهره اى نورانى و لباسى سفید و زیبا از حرم حضرت بیرون آمد. جلو دوید و شادمان از دیدن استاد مهربانش، دست او را گرفت و بوسید. در خواب مى فهمید که مقدس از دنیا رفته است.
پرسید: آقا … چه کرده اى که به این حال نیکو مهمان على، علیه السلام، هستى؟
مقدس لبخند شیرینى زد و گفت: بازار اعمالمان اینجا کساد و کالایمان بى مشترى است و هر چه کردم به حالم نفعى نداشت مگر ولایت و محبت صاحب این قبر، امیرالمؤمنین على، علیه السلام، …
میرعلام از خواب بیدار شد. تصویر سیماى نورانى مقدس پیش چشمانش زنده و روشن، نقش بسته بود. جاى غم سنگین از دست دادن استادش را حسى شیرین از سرانجام و آخرت او پر کرده بود، همینکه مقدس اردبیلى میهمان مولایش على، علیه السلام، شده بود و …

 

About admin

Check Also

پاییزی که رفت …

بارانزمینی خشک و سرد آسمانی سیاه و سنگین ابرهایی پراکنده پاییزی که از دست رفت! و بارانی که قرار بود ببارد...بیا حضرت باران!...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *