Home / سایر موارد / شعر و ادب

شعر و ادب


لحظه عظیم صعود

بوی سپند و کُندر و عود آمد
مردی که بند زجرگشود آمد
مُردیم از رکود در این مرداب
تا لحظه عظیم صعود آمد
دیدی چگونه آن یل خونین یال
با بال‌های زخم فرود آمد
از بس که عاشقان به عدم رفتند
در عشق وقفه‌ای به وجود آمد
روزی که اضطراب به خود لرزید
نوبت به اعتماد و خلود آمد
موسی تبار، مرد شبان شولا
در گرگ و میش آتش و دود آمد
مقصود هر قصیده که می‌خواندیم
مضمون هر چه شعر و سرود، آمد
فصل فریب و فاجعه پایان یافت
مردی که نبض حادثه بود، آمد
قیصر امین‌پور


پیری به سیمای سحر

از شرق عشق آمد برون، پیری به سیمای سحر
جوشیده با نور یقین، پوشیده شولای سحر
چون آفتاب افروخته، شب را ز غیرت سوخته
پیراهن از گل دوخته، در باغ زیبای سحر
موسی صفت دل باخته، وادی به وادی تاخته
طور تجلّی ساخته، در طور سینای سحر
تسبیح خوان، تکبیرگو، شیرین سخن، پُر های و هو
از عشق حق، وز شوق هو، سر داده هیهای سحر
از بند کرد آزادمان، پیغام وحدت دادمان
شد از پس او شادمان، پیمانه پیمای سحر
خُمِّ ولا پرجوش از او، دیوانه عقل و هوش از او
ما مست نوش و نوش از او، او مست صهبای سحر
با عشق آمد عقل کُل، دست دو تا زد یک دُهُل
عشق «جمالی» کرد گُل، گل ریخت در پای سحر
محمد خلیل جمالی

بیداری
شب هرگز این همه بیداری در پی نداشته
شب هرگز این همه بیداران در خود نداشته
ای روح ضدّ خواب
ای روح دادگستر الله
تو پیشتاز همه گُردانی
    تو گُردِ رسولانی
در عصر وسوسه و آز
عصر توافق آدم‌کشان
عصر تبانی طراران
     رشوه گران و شب طلبان
در شب‌ترین شب تاریخ
تو مشرق تمام جهانی
و پرده‌ای میان تو و آفتاب نیست
و حرکت تو حرکت روز است
آزاد و پرتوان
بی‌اذن و بی‌دخالت مأموران
و خطّه‌های متحد جان
     ـ جان مجاهدان ـ
باغ اقامت جاوید توست
باز آ، باز آ
ای حق آشکاره و تبعیدی
ای رهبر رموز رهایی
باز آ
که چون تو باز بیایی
     باطل خواهد رفت
طاهره صفارزاده

فجر بیداری
رسید موسم بهمن، بهار باز آمد
جلال محفل ما، یار دلنواز آمد
به پاست خیمه آلاله‌های صحرایی
«و ان یکاد» بخوان، موسم نیاز آمد
درون هر ورق سبز بنگری، بینی
جمال یوسف مصری در این تراز آمد
چراغ لاله فروزان شد از دم عیسی
شمیم یاد عزیزان پاکباز آمد
زمان، زمان طلوع است و فجر بیداری
کنون که جلوه خورشید بر فراز آمد
بهروز رستگار ساروکلاهی


خورشید قیام

فجر سر بر زد و تشویش ظلام آخر شد
صبح خندید و سیه‌کاری شام آخر شد
شورش اشک غم و وسوسه دلتنگی
با شکرخندِ مِیْ و گردش جام آخر شد
شب قدری که در آن روح خدا کرد نزول
کار صد حادثه با سلم و سلام آخر شد
فصل آشفته دلی، موسم خونین جگری
همه در سایه تدبیر امام آخر شد
آفت سستی و تشویش غم و کار نفاق
شکر لله که به توحید کلام آخر شد
عَلَم جلوه برافراشت چو قانون خدا
جور آن ظلمت بی‌نظم و نظام آخر شد
بود نقصانی اگر کوکبه ایمان را
با شب افروزی این ماه تمام آخر شد
سایه وسوسه ظلمت ترفند فساد
با شکوفایی خورشید قیام آخر شد
قادر طهماسبی (فرید)

دیوار شب شکافت
به نام خدا
دیوار شب شکافت
اسطوره تمام قرون
سنگ صبور ما، یگانه ما
عشق بزرگ ملت ما
تبعیدی چراغ به دست آمد
دستی درفش «نصر من الله»
دست دگر چراغ حقیقت
توفنده همچو باد، شتابنده همچو برق
     آرام همچو کوه…
در خونش انقلاب حسینی
در دست او پیام نبی
در حرف او ندای خدا
در گام او طریقت حق جاری‌ست.

تبعیدی چراغ به دست ما
در اوج خون و حادثه آمد
تا با سلاح نور، سینه ظلمت را بشکافد

ای شب‌شکن
ای رادمرد راه خدا
ای آن که در صدای رسایت
فریاد خلق‌های ستمدیده جهان، جاری‌ست
ای خار چشم دشمن ما
این انقلاب حق و حقیقت
پاداش استقامت و صبر جمیل توست
این رستخیز بر تو مبارک
این افتخار، زیبنده تو باد
سپیده کاشانی

آزادی جاوید
تو آن روزی که از راه آمدی، من عید را دیدم
به جان عاشقان، نوری که می‌تابید را دیدم
ز لوح سینه‌ها، مضمون بکر عشق را خواندم
به دل‌ها، جلوه پاینده امید را دیدم
سر هر کوچه‌ای، هر رهگذاری، هر خیابانی
جوانی، کودکی، پیری که می‌خندید را دیدم
سرور کاکلی‌ها در سماع وجد روحانی
نشاط لاله‌های سرخ و رقص بید را دیدم
پس از عمری به ظلمت خو گرفتن، ناله سر دادن
تبسم‌های زیبای گل خورشید را دیدم
اماما! جاودان زی ـ جاودان، ایمن ز آفت‌ها
ره آورد تو، این آزادی جاوید را دیدم
عباس خوش عمل


ماهنامه موعود شماره ۹۶

About admin

Check Also

پاییزی که رفت …

بارانزمینی خشک و سرد آسمانی سیاه و سنگین ابرهایی پراکنده پاییزی که از دست رفت! و بارانی که قرار بود ببارد...بیا حضرت باران!...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *